عاشقی دلدادگی دلسوختگی
به من گفتی:خداحافظ وبــــــر قندیل مژگانت بلوراشــــــک جاری بود،
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم... من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دوردر خشمُ در مهربانی در دلتنگی در خستگی یکه و تنها بشناسد. ای بهانه زنده بودنم من تو را به کسی هدیه میدهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.همان طور عاشقه همان طور مبهوت و مبهم. یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود. هرروز به خود میگویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو میگفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد. تاريكي را دوست دارم به خاطر تنهايي تنهايي را دوست دارم به خاطر فكر كردن فكر كردن را دوست دارم به خاطر تو..... تو را دوست دارم به خاطر چشمات براي وداع وقت زياد است مي داني چند سلام است كه به هم نگفتيم؟ سفر بانو آنجا به همه بگو آنكه بال دارد پاهايش را نبايد بست امروز بانو اگر ديروز بانو شوي خاطره اي بيش نيستي ماه بانو باور كن هر هلال، بدري هم دارد مي داني چند ماه است ماه را نديده ام؟ نسيم بانو طوفاني نشو برگي بيش نيستم آتش بانو اينجا سرد است بيا تا با هم بلرزيم شعر بانو همه آنچه را كه نگفتي در پي هم نوشتم دفتر شعر مرا بخوان عذرخواهى همچون چسبى قوى در زندگى است كه هرنوع شكستگى ارتباطات را مرمت مى كند . عشق و علاقه ى خود را در عمل نشان دهيد نه با تفكردر مورد آن . دست هاى خودرا دراز كن و كسى را كه به او عشق مى ورزى لمس كن . بارتان را سبك كنيد . احساساتتان را به زبان بياوريد . اختلاف نظرها را بپذيريد . از كاه كوه نسازيد . شريك زندگيتان را به عنوان بهترين دوستتان انتخاب كنيد . با آراسته كردن خودتان به بهترين وجه براى همسرتان احترام قائل شويد . تا بگویم رفتــــــــــنــــش را هیچ کس باور نکرد این سخن را ازدرخت آرزویم چید ورفـــــــت شاخه گل راگرفت وباغمی بوئید ورفــــــــــت چشم درچشمش برایش گریه می کردم ولی -----------------------------------------------------------------------------------------
لحظه هاي تنهايي چه دير ميگذرد .... دلم را به درد مي آورد و مرا از زندگي خسته ميکند ! شايد اين سرنوشت من است که اينگونه دلشکسته باشم... آهنگ زندگي غمگين شده ، لحظه ها همه نفسگير شده .... آهنگي به سبک سکوت و يک غم بي پايان در قلب تنهايم.... چه دير ميگذرد اين لحظه هاي سرد ، دير ميگذرد و اعماق دلم را ميسوزاند.... حال و هواي اين لحظه ها به رنگ غروب است ، آه که چقدر اين دنيا سوت و کور است! نميخواهم بگويم که غمگينم ، نميخواهم احساس کنم که نا اميدم ، من يک قلب شکسته در سينه دارم ، قلبي که مدتهاست گرفتار يک سکوت بي پايان است... دلم ميخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غريبي گلويم را گرفته است.... در حالي که بغض گلويم را ميفشارد اين چشمها نيز براي خود مي بارد.... ببار اي چشمهاي گريانم ، تا ميتواني اشک بريز و دلم را خالي کن.... ببار که بدجور دلم گرفته است ... اي غروب تلخ تو ديگر بي خيال من شو ... نيا که ديگر طاقت غمهايت را ندارم... چه سخت است اين زندگي ، چه تلخ است اين لحظه ها ، چه سرد است هواي قلبم.... لحظه ها چقدر دير ميگذرد اما عمرم مثل باد ميگذرد.... کسي نيست اينجا ، من هستم و يک قلب تنها .... لابه لاي اين غمها ، نه شادي است نه لبخندي ! رنگ شادي را فراموش کرده ام ، دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام... طلوع فردا نيز در دلم براي هميشه غروب کرده ، شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده ! من هستم و يک قلب تنها ، مثل هميشه نا اميدم از فردا......... خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم .... به فکرتم.... به یادتم زنده به انتظارتم .... تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . اينجا من هستم سکوتي محض ... سکوتي شکسته و درهم ، بخاطر هر روز نديدن تو اينجا من هستم تهي از زندگي و روزمره گي خالي تر از هميشه با کلافي درهم و پيچ در پيچ معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي من هستم و سازي مبهم اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور ، من هستم و يکرنگي شکستهام اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار ، هر لحظه که ميايي در شهري خاک گرفته و غروبي دلتنگ چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن



شب را دوست دارم به خاطر تاريكي




آمد وبرصفحه قلبم نوشت تردید ورفت 
نسخه ای ازجنس دلتنگی شب پیچید ورفت 




اوفـقـــــط براشکهای ساکتم خنــــــــدید ورفت
چندسال ازامشب بگذره تامن فراموشت کنم
تا به یه دریا خودم خاموشـــــــــت کنــــــــــــــــم
چنــــــــــدسال ازامشــــــــب بگذره بامن یکی همخونه شه
احساس امروزم به تو تنها یه شب ،وارونه شه






به من گفتی:خداحافظ وبــــــر قندیل مژگانت بلوراشــــــک جاری بود،
غم تلخی میان قصه هایت با تمــــــام بی قراری بود،چرا باغم خداحافظ؟
توکه افسانه باعشق بودن را برایـــــم ازکتاب زندگی خواندی ،
توکه بذر محبت را به دشت سینه مشتاقم افشاندی چرا باغم خداحافظ.
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف 
و من در آرزوی قطره های پک بارانم 





